تبليغاتX
خودمونی

خودمونی

وقتی یه دختر حرف نمی زند میلیون ها فکر در سرش می گذرد
وقتی یه دختر بحث نمی کند عمیقا مشغول فکر کردن است
وقتی یه دختر با چشمانی پر از سئوال به تو نگاه می کند یعنی نمی داند تا چند وقت دیگر با او خواهی ماند
وقتی یه دختر بعد از چند لحظه در جواب احوال پرسی تو می گوید:خوبم..یهنی اصلا حال خوبی ندارد
وقتی یه دختر به تو خیره می شود شگفت زده شده که به چه دلیل دروغ می گویی
وقتی یه دختر سرش را رو سینه ات می گذارد آرزو می کند برای همیشه مال او باشی
وقتی یه دختر هر روز به تو زنگ می زند توجه تورو طلب می کنه
وقتی یه دختر هر روز برای تو اس ام اس می فرسته یعنی می خواهد تو اقلا یکبار جوابش را بدهی
وقتی یه دختر به تو می گوید دوستت دارم یعنی واقعا دوستت داره
وقتی یه دختر اعتراف می کنه که بی تو نمیتونه زندگی کنه یعنی تصمیم گرفته که تو تمام اینده اش باشی
وقتی یه دختر می گوید دلش برایت تنگ شده یعنی هیچ کس تو دنیا بیشتر از او دلتنگت نیست...
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 شهریور1389ساعت 2:41  توسط پریسا  | 

اونی که دوسش داری بهش نگو دوسش داری....میره و تنهات میذاره...


اگه باور نداری...بهش بگو دوسش داری...میره رو دلت پا میذاره...


آره میدونم عاشقشی...عاشق اون نگاهش...


آره میدونم دربه دری...تا ببینیش باز دوباره...


منم یه روزی مثل تو عاشق بودم تا پای جون...


عشقمو فریاد زدمو دربه دری شدم نگو...


رفتشو تنهام بذاره...روی دلم پا بذاره...


قلب منو سوزوندو رفت...


رفتو با دیگری نشست...


رفتو با دیگری نشست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 بهمن1388ساعت 15:54  توسط پریسا  | 

تو نشنیدی..صدات کردم...!

نمی دیدی...نگات کردم...!

ازت خواستم...نفهمیدی...!

چی می خواستم...؟نپرسیدی...!

توی دنیا خودت بودی و می رفتی...

تو دایم زیر لب چیزی رو میگفتی...

تو روی آسمونها در سفر بودی...

همه اش آشفته و آسیمه سر بودی...

حالا از من می پرسی من کجا بودم...؟

مگه یک لحظه من از تو جدا بود...؟


 

+ نوشته شده در  جمعه 6 آذر1388ساعت 10:59  توسط پریسا  | 

در خواب با خدا گفتگویی داشت .
خدا گفت : پس می خواهی با من گفتگو کنی ؟
او گفت : اگر شما وقت داشته باشین .
خداوند لبخند زد و گفت وقت من ابدی ست .چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی ؟
او پرسید : چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب میکند.
خداوند پاسخ داد : اینکه آنان از بودن در دوران کودکی ملول می شوند  و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند  ..
اینکه سلامتی شان را صرف بدست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند..
اینکه با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموششان می شود آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال...  
اینکه چنان زندگی می کنند که گویی دیگر نخواهند مرد و چنان میمیرند که گویی هرگز نبوده اند..
سپس خداوند دستهای او را در دست گرفت و هر دو ساکت مانندند .
بعد او پرسید :به عنوان خالق انسانها می خواهید آنها چه درس هایی از زندگی یاد بگیرند ؟
خداوند با لبخند پاسخ داد :

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد اما می توان محبوب دیگران شد .
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد بلکه کسی ست که نیاز کمتری دارد .
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که
دوستشان داریم ایجاد کنیم و سالها وقت لازم خواهد بود که آن زخم التیام یابد.
با نبخشیدن بخشش یاد بگیرند .
یاد بگیرند که کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند و نشان دهند .
یاد بگیرند که می شود دو نفربه یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .
یاد بگیرند که همیشه نیست که دیگران آنهاد را ببخشند بلکه خودشان هم باید خودشان خودشان را ببخشند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 20:25  توسط پریسا  | 

ای کاش...

می شنوم،صدای نفس هاتو می شنوم....

مثل سایه دنبالمی...اما جسمت کنارم نیست...

فکرت مثل سایه دنبالمه،اما خیالم راحت نیست..

پس کجایی؟

چرا منو میون این همه غریبه تنها گذاشتی؟

چرا به فریادم نمی رسی..؟

                           چرا؟

                           چرا؟

                           چرا؟

به خدا دیگه خسته شدم...من تنهام...تنهای تنها..

ای کاش می تونستم یک بار دیگر از بوی تنت بهرمند بشم...

ای کاش می تونستم مثل همیشه کنارت باشم..و

ای کاش هیچ وقت تنهایم نمی گذاشتی...

ای کاش..ای کاش...

ای کاش یکی از این ای کاش ها یه حقیقت می پیوست....ای کاش....!




از خودم بود...نظر یادتون نره...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 13:35  توسط پریسا  | 

به تازگی با کسی آشنا شده ام،که تا کنون برایم غریبه بود...

از این به بعد نوشته هایش را با نام «غریبه ی آشنا» می نامم...

با نظرتان ما رو همراهی کنید....

 

                        باید رفت....    

                                                            

چقدر سخته...

باشی ولی خسته...

خسته ولی تنها...

تنهاترینی در عین شلوغی دور و برت...

چقدر حرف برای گفتن...

ولی گفتن از کی؟

برای کی؟

از چی؟

برای چی؟

آخر هم گفتی...

برای کی؟

گفتی که چی؟

این همه گفتی چه شد؟

برای که گفتی؟

به کی گفتی؟

آیا شنید؟

آیا فهمید؟

این همه گفتی آخر چه شد؟

اصلا چرا گفتی؟

این همه ساختی...

این همه سوختی..

برای که؟

آیا فهمید؟

گفتی نفهمید...

نگو شاید بفهمد..!

این همه بودی...

همه جا بودی..

برای که بودی؟

برای چه بودی؟

فهمید؟

نفهمید...!

قدری هم نباش...

بیشتر از قدری هم نباش...

اصلا نباش...

نگو..

اصلا هیچ نگو..

بودنت هیچ تاثیری نداشت...

مزاحم هم بودی..

اینجا چه می کنی؟

باید رفت...

باید نبود...

شاید با نبودن بود...

شاید وقتی بفهمد که نیستی...

شاید اصلا نفهمد که نیستی...

شاید...

شاید...

شاید...

و هزاران شاید...!

باید رفت....

باید از اینجا رفت..

اینجا جای من نیست..

من اینجا چقدر تنهایم...

 

 

«غریبه ی آشنا»

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 0:35  توسط پریسا  | 

چی می شد....؟

چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده چرا که دیروز ما وقت نکردیم ازش تشکر کنیم ....
چی می شد اگه دیگه هرگز شکو فا شدن گلی رو نمی دیدیم چرا که وقتی خدا بارون فرستاده بود گله کردیم ...
چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ می کرد چرا که ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم...
چی می شد اگه خدا امروز به حرفهامون گوش نمی داد چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم ....

چی می شد اگه خدا خواسته هامونو بی پاسخ می گذاشت چون فراموشش کردیم ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 17:19  توسط پریسا  | 

ایستگاه اتوبوس

اولين ملاقات٬ ايستگاه اتوبوس بود...

ساعت هشت صبح...

من و اون تنها...

نشسته بود روی نيمکت چوبی و چشاش رو دوخته بود  به اسفالت داغ خيابون.

سير نگاش کردم.

هيچ توجهی به دور و برش نداشت.

ترکيب صورت گرد و رنگ پريدش با ابروهای هلالی و چشمای سياه يه ترکيب استثنايی بود.

يه نقاشی منحصر به فرد...

غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثير قرار داده بود.

اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شايد اون تموم می شد.

ديگه عادت کرده بودم.

ديدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم يه عادت لذت بخش رو پيدا کرده بود.

نمی دونم چرا اون روزای اول هيچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم.

شايد يه جور ترس از دست دادنش بود.

شايدم نمی خواستم نقش يه مزاحم رو بازی کنم.

من به همين تماشای ساده راضی بودم.

دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگين با همون روسری بنفش بی حال و با همون کيف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای هميشگی خودش می نشست.

نمی دونم توی اون روزها اصلا منو ديده بود يا نه.

هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اينکه مبادا اون نياد مثل خوره توی تنم می افتاد.

هيچوقت برای هيچ کس همچين احساس پر تشويش و در عين حال لذت بخشی رو نداشتم.

حس حضور دختر روی اون نيمکت برای من پر بود از آرامش ... آرامش و شايد چيزديگه ای شبيه نياز.

اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نياز داشتم.

هفته ها گذشت و من در گذشت اين هفته ها اون قدر تغيير کردم که شايد خودمم باور نمی کردم.

ديگه رفتنم به ايستگاه مثل هميشه نبود...

مثل ديوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجيبی روحم رو اسير خودش کرده بود.

ديگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود...

بی خوابی شبها و سيگار های پی در پی...

خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن يا نيامدن او تموم شب هامو پر کرده بود...

نمی دونم چرا و چطور به اين روز افتادم.

فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اينو همه به من گوشزد می کردن...

يه روز صبح وسوسه عجيبی به دلم افتاد که اون روز به ايستگاه نرم.

شايد می خواستم با خودم لجبازی کنم و شايد ... نمی دونم.

اون روز صدای تيک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبيده می شد و مدام انگشتام شقيقه های داغمو فشارمی داد...

نمی تونستم...

دو دقيقه مونده به ساعت هشت ديوانه وار بدون پوشيدن لباس مناسب و بدون اينکه حتی کيفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بيرون و به سمت ايستگاه رفتم.

از دور اتوبوس رو ديدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت.

من ... درست مثل يک دونده استقامت که در آخرين لحظه از رسيدن به خط پايان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خيره مردم با چشمای اشک آلود رفتن و دور شدن اتوبوس رو نگاه می کردم.

حس می کردم برای هميشه اونو از دست دادم.

کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت.

از خودم و غرورم بدم می اومد.

با اينکه چيزی در اعماق دلم به من اميد می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نيمکت کنار هم می نشينيد و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی ... بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم اين احساس دلتنگی عجيب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم.

بلند شدم و ايستادم.

در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هيچی برام مهم نبود جز ديدن اون....

درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب اين روز نکبت وار توی قفس تنهايی خودم اسير بشم تصويری مبهم از پشت خيسی چشمام منو وادار به ايستادن کرد.

طرح اندام اون ( که مثل نقاشی صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نيمکت ايستگاه اتوبوس شکل گرفته بود.

دقيق که نگاه کردم ديدمش.....

خودش بود...

انگار تمام راه رو دويده بود...

داشت به من نگاه می کرد...

نفس نفس می زد و گونه های لطيفش گل انداخته بود...

زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظيرش قرار گرفته بود.

دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پيشونيشو گرفته بود و لايه ای شبيه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود...

نمی دونستم بايد چی بگم که اون صميمانه و گرم سکوت سنگين بينمونو شکست.

- شما هم دير رسيديد؟

و من چی می تونستم بگم.

- درست مثل شما...

و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خنديديم.

- مثه اينکه بايد پياده بريم.

و پياده رفتيم ...

و هيچوقت تا اون موقع نمی دونستم پياده رفتن اينقدر خوب باشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 14:47  توسط پریسا  | 

آدم و فرشته...

اين قفسه سينه که می بينی يه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش.

يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چيز با ارزشی که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخت تو دريا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی.

خدا... دل آدمو از دريا گرفت و دوباره گذاش تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست اين آدم.!

دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی.

خدا ديگه کم کم داشت عصبانی مي شد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولی مگه اين آدم, آدم می شد.

 اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داشت هيچی با صد دلی که نداشت عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا..

نه ديگه... خدا گفت... اين دل واسه آدم ديگه دل نمی شه.

آدم دراز به دراز چشم به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاش سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه..!

آدم که به خودش اومد ديد ای دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقد اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دست کشيد به رو سينشو وقتی فهميد چی شده يه آهی کشيد... که از آهش رنگين کمون درست شد. و اين برای اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درست شد.

بعد هی آدم گريه کرد هی آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روی زمين سفت خدا قدم می زد و اشک می ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که می ريخت رو زمين و شکل مروارید می شد برمی داش و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره..

اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد..

ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت.. خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرفت. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله های محکمی گذاشته... دلشو ديد که اون زير، طفلکی مثل دل گنجشک می زد و تالاپ تولوپ می کرد..

انگشتاشو کرد زير همون ميله ای که درس روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد و پخش زمين شد.

....

خدا ازون بالا همه چی رو نيگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل..

يهو همون تيکه استخون روی هوا رقصيد و رقصيد..

چرخيد و چرخيد..

آسمون رعد و برق زد....

دريا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصيدن..

همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته٬ با چشای سياه مثل شب آسمون٬ با موهای بلند مثل آبشار توی جنگل٬ اومد جلو و دست کشيد روی چشای بسته آدم..

آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچی نفهميد. هی چشاشو ماليد و ماليد و هی نيگا کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد. همون قدر که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود...نه..خیلی بیشتر!

پا شد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواست دلشو دربياره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند

تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته آهسته آهسته اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد....

سينشو چسبوند به سينه آدم..

خدا از اون بالا فقط نيگا می کرد با يه لبخند رو لبش...

آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نيگا کرد.

آدم با چشاش می خنديد.

فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکی به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دس خدا رو بوسيد..

اونجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد..

خدا پرده آسمونو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاشت..

ماهم آدمو با فرشتش تنها می ذاريم..

خوش به حال آدم و فرشتش..


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 11:0  توسط پریسا  | 

وقتی....

خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی.

 وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد .

 وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی .

 وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند .

 وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد .

 وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود.

 وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و

از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت

دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند...!

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 1:11  توسط پریسا  |